سفرنامه شیعه باستان دوست- ۶

در راه كاظمین، با زبان انگلیسی، عراقی ها، مهربان تر از ما با خودمان

در راه كاظمین، با زبان انگلیسی، عراقی ها، مهربان تر از ما با خودمان

بریونی: تجربیات امیرهاشمی مقدم، جهانگرد و دانشجوی دكترای انسان شناسی از راهپیمایی اربعین ۹۷، نگاهی بیرونی به این ماجرای شگفت آور است. در خلال سفر به كاظمین او از نفوذ انگلستان در خاورمیانه می گوید.



خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ- امیر هاشمی مقدم
روز ششم
پس از نماز صبح، كوله ام را انداختم روی دوشم و راه پایانه مسافربری خودروهای بغداد را در پیش گرفتم. امروز اربعین بود؛ اما چون زائران بسیاری در این روز به كربلا می آیند، بدین سبب بسیار شلوغ است. از همین رو، بسیاری سفارش می كنند آنهایی كه روزهای پیش زیارت كرده اند، برای روز اربعین در این شهر نمانند تا به شلوغی نیفزوده باشند. بلوار میثم تمار را اگر ادامه می دادیم، به پایانه می رسیدیم. به جز من، خیلی از دیگر زائران هم داشتند كربلا را ترك می كردند. بساط دستفروش ها در آن تاریكی سحر پهن بود. یكی شان شارژر گوشی هم داشت. من كه روز گذشته یك عراقی شارژرم را گرفته بود و دیگر همدیگر را ندیدیم، یك شارژر سامسونگ خریدم به ۱۳ هزار دینار كه حدودا ۴۰ هزار تومان می شد. همانجا یك حسینیه بود كه رفتم داخل و شارژر را زدم به پریز. كار می كرد. بدین سبب راهم را ادامه دادم.
از چادرهایی كه نذری می دادند، نان و تخم مرغ آب پز گرفته و بعنوان صبحانه خوردم. حدودا نیم ساعتی پیاده روی كرده بودم كه دوباره درد تاول های كف پایم شروع شد. از هر كسی هم می پرسیدم پایانه كجاست، می گفت جلوتر. البته خیلی از این موتور سیكلتهایی كه پشت شان گاری دارد هم مسافر سوار می كردند تا پایانه. اما چون بیشتر مسافرانی كه سوار می شدند، خانوادگی بودند، من نتوانستم سوار شوم.
در این پیاده روی بامدادی، دو چیز بیشتر توجهم را جلب كرد: یكی جوانی بختیاری كه با پوشاك بختیاری آمده بود به زیارت (یعنی چوخا یا چوقا كه بالاپوشی است با نقش های پلكانی سیاه و سفید، تُنبان دَبیت كه سیاه رنگ است با پاچه های بسیار گشاد، و كلاه نمدی سیاه بر سر). دیگری، دفتر آیت الله سیدصادق شیرازی. راستش به هیچكدام شان احساس خوبی نداشتم. با آنكه خودم بختیاری هستم و وقتی به روستای مان بروم، بیشتر با تنبان دبیت می گردم، اما نگرانم اینگونه خودنمایی ها به جای كاركرد وحدت بخشی برای اربعین، كاركرد جداسازی داشته باشد (آنگونه كه در بخش های پیشین درباره پرچم جمهوری آذربایجان نوشتم). درباره آیت الله شیرازی هم به سبب دیدگاه های افراطی شان، از تایید و تاكید بر قمه زنی گرفته تا سخنانی كه اختلافات شیعه و سنی را بیشتر می كند، نمی توانم ایشان را بفهمم.
خلاصه بیشتر از یك ساعت و نیم پیاده روی كردیم تا رسیدیم به یك زمین خاكی بزرگ كه صدها دستگاه اتوبوس و خودروی سواری و...، چشم به راه مسافران بود. خیلی از ایرانی ها به صورت گروهی یك مینی بوس یا ون را دربست می كردند تا ابتدا به سامراء رفته، زیارت كرده و سپس به كاظمین بروند. حدودا نفری ۲۰۰ هزار تومان كرایه اش می شد. كلی به دنبال اتوبوس های بغداد گشتم تا نشانم دادند. سوار كه شدم، فهمیدم اینجا پایانه اصلی نیست، بلكه این اتوبوس ها مرا می برند تا پایانه ای كه خودروهای بغداد را آنجا باید سوار شوم. دو مرد عراقی كه پشت سرم بودند اینها را به من فهماندند. یعنی این فعل «فهماندند» را درست به كار برده ام. با انگلیسی دست و پا شكسته شان. راستش هیچ نمی فهمم چرا منِ ایرانی كه زبان ملی ام فارسی است، با یك عراقی كه زبان ملی اش عربی است، باید به زبان انگلیسی ای صحبت نماییم كه سرزمینش چند هزار كیلومتر دورتر از ماست. همین قضیه برای من ایرانی و شهروند تركیه، یا میان شهروند تركیه و شهروند عراقی، یا میان یك هندی و چینی، یا هندی و ایرانی (كه صدها سال همسایه بودیم) و... برقرار است. یعنی تا قبل از چهارصد سال پیش كه پای نحس و شوم انگلیس به این منطقه باز شود (یا بهتر است بگویم صفویان به شكلی باز كردند)، ما با این همسایگان مان هیچ ارتباطی نداشتیم؟ یا اینكه ارتباط داشتیم، اما با یكی از زبان های خودمان؟ آن موقع در مسافرت به سرزمین های عثمانی (كه عراق هم بخشی از آن بود) یا آنها فارسی می دانستند، یا ما تركی و عربی. اما انگلیس آمد و آغاز به پاكسازی كرد: زبان فارسی را از هندوستان برچید؛ سپس زبان فارسی را از كردستان عراق؛ سپس ما را نسبت به زبان عربی و اعراب حساس كرد؛ و عرب ها را نسبت به ایرانیان، و هر دو گروه را نسبت به ترك ها، و ترك ها را نسبت به هر دو گروه. همین انگلستان اولین بذرهای جعل نام تاریخی خلیج همیشه فارس را میان اعراب پراكند تا اختلافات مان را عمیق كند. و باز هم همین انگلیس بود كه اولین بار به نیابت از كشورهای حاشیه خلیج فارس، مدعی جزایر سه گانه همیشه ایرانی شد. و باز هم همین انگلیس لعنتی بود كه فشار به شاه آورد تا جزیره بحرین را نه با یك رفراندوم ملی میان همه ایرانی ها یا حتی میان بحرینی ها، بلكه بر پایه یك نظرسنجی میان بحرینی ها كه از چند و چونش كسی خبر ندارد، از ایران جدا كند. و همین انگلیسی ها و شركایش هستند كه قوم گرایی در ایران، ملی گرایی افراطی در تركیه، جدایی خواهی در عراق و... را دامن می زنند تا از آب گل آلود این اختلافات ماهی بگیرند. بدین سبب هیچ شگقت نیست كه شخصیت خیلی از ایرانیان، دائی جان ناپلئونی است و هر چیزی را به انگلیس ربط می دهند. و برای همین كه زبان انگلیسی نه در روند طبیعی، بلكه به واسطه حذف الزامی زبان فارسی از كشورهایی همچون هند یا بخش هایی همچون كردستان عراق و اجبار به به كارگیری زبان انگلیسی از طرف انگلستان رواج یافت، از این زبان خوشم نمی آید. هرچند نمی توانم دون كیشوت وار به جنگش بروم و بدین سبب خودم هم با نگارش مقالات به زبان انگلیسی یا پایان نامه دكترایم به این زبان، ناخواسته دارم در راه گسترشش گام می نهم.
خلاصه موقعی كه شاگرد راننده آمد تا كرایه ها را جمع كند، همان دو عراقی ای كه پشت سرم نشسته و راهنمایی ام كرده بودند، كرایه ششصد دیناری (۸ هزار تومان) مرا هم به زور حساب كردند. وقتی هم پیاده شدیم، راهنمایی ام كردند برای پیدا كردن خودروهای بغداد و خودشان رفتند. آنجایی كه پیاده شده بودیم هم، یك زمین خاكی بزرگ بود كه صدها دستگاه ون و مینی بوس مسافران را به مقصدهای گوناگون می بردند. كرایه ون های كاظمین در نزدیكی بغداد، ۷ هزار دینار بود كه می شد حدودا ۹۰ هزار تومان. برای یك راه صد كیلومتری! چاره ای نبود. سوار شدم و راه افتادیم. حدودا یك ساعت بعد مرا زیر یك پل هوایی (تقاطع خیابان نواب و عروبه) پیاده كرد و گفت آن سوی خیابان كاظمین است. من هم نا آگاه از اینكه آن سوی خیابان، منطقه كاظمین است و نه حرمین امام موسی و امام جواد، پیاده شده، از اتوبان گذشته و وارد منطقه كاظمین شدم.
یك ایست و بازرسی كه همانجا بود را پشت سر گذاشتم و خیابانی كه می گفتند به سمت حرم می رود را در پیش گرفتم. شاید صد متر بیشتر نرفته بودم كه یاد پگاه افتادم و پیاده روی از چادر تا پایانه. بدین سبب ترسیدم این راه هم خیلی طولانی باشد. ایستادم كنار خیابان تا یك سواری پراید كه مسافركشی می كرد جلوی پایم ایستاد و سوار شدم. دور میدانی كه به «ساحه ایرانیین» معروف است و نزدیك ایست و بازرسی ایستاد؛ جایی كه دیگر خودروها را اجازه وارد شدن نمی دادند. كرایه اش پانصد دینار بود. هزار دیناری كه دادم، خرد نداشت. بدین سبب پیاده شد تا از دستفروش ها دو تا پانصد دیناری بگیرد. هیچكدام شان نداشتند. بدین سبب هزار دیناری را برگرداند و گفت میهمان من! با آنكه پانصد دینار برای آنها پولی نیست و برای ما هست (۶۵۰۰ تومان)، اما دلم نیامد و من هم هزار دیناری را گذاشتم روی صندلی اش و گفتم حلال.
از ایست و بارسی گذشتم و خیابان «باب القبله» كه سنگفرش بود و دو سویش فروشگاه داشت را پشت سر گذاشتم. گنبد حرمین هم جلوی چشمانم درخشیدن كرد. به دروازه بازرسی حرم رسیدم. اما اجازه نمی دادند با كوله وارد شویم. گفتند در نزدیكی «باب صاحب الزمان» كوله پشتی ها را می توانید تحویل بدهید. از كوچه پس كوچه های باریك و پیچ در پیچ كنار حرم گذشتم تا به یك فضای باز و میدان مانند رسیدم كه امانات زائران را می گرفتند. كوله ام را تحویل داده و از همان درب صاحب الزمان وارد حرم شدم. اینجا در واقع حیاط بیرونیِ دور تا دور حرم است كه وضوخانه، دستشویی و كفش داری ها آنجاست. كفش ها را تحویل داده و از یك دروازه چوبی بزرگ كه با چند پله پایین رفتن به حیاط درونی وصل می شد گذشتم. كف این حیاط هم سنگ فرش است و البته بیشتر جاهایش موكت پهن شده. عزاداری ها و برنامه های دیگر هم در همین حیاط برگزار می گردد. بالاخره به دروازه اصلی حرم رسیدم كه سپس ورود، ضریح امامان را می شد دید. همراه موج جمعیت شدم تا بالاخره دستم به ضریح رسید. برخلاف نجف و كربلا، اینجا آنچنان شلوغ نبود كه نیاز به له كردن یا له شدن برای رسیدن به ضریح باشد.
پس از زیارت ضریح، در گوشه ای از صحن و نزدیك ضریح نشسته و نگاهی به اطرافم انداختم. مانند دیگر آرامگاه های امامان، كاظمین باز بیشتر به دست پادشاهان ایرانی (پیش از همه آل بویه، سپس صفوی و بعد هم قاجار) یا وزیران ایرانی حكومتهای ایرانی، عباسی یا مغول (همچون مجدالملك ابوالفضل براوستانی وزیر سلجوقیان، موید الدین محمد قمی وزیر الناصر لدین الله عباسی، عطاملك جوینی وزیر هلاكوخان مغول و...) تولید شده است. صندوق خاتم كاری ای كه به دستور شاه اسماعیل بر روی قبر امام جواد نصب گردید و همچنان پابرجا می باشد، شاهكار هنری ای است كه نمونه اش را كمتر می توان دید. ظرافت عاج كاری درون چوب آبنوس این صندوق، گاهی كمتر از یك دهم میلی متر است.
سپس بلند شده و گشتی در رواق های اطراف ضریح زدم. شمار زیادی سنگ قبر بر دیوار رواق ها بود كه نشان می داد زیر پای مان، سنگ چه افرادیست. خیلی از اینان ایرانی بودند؛ اما از همه جالبتر، آرامگاه خواجه نصیرالدین توسی، وزیر اندیشمند هلاكوخان بود. سنگ قبر وی برخلاف خیلی از سنگهای دیگر، نه به دیوار، بلكه دقیقا بر روی قبرش جای گرفته و به صورت پلكانی، بیشتر از نیم متر بالاتر از سطح زمین است. روی نوشته های سنگ هم، محفظه ای شیشه ای گذاشته اند تا نوشته های تاریخی آن لطمه نبیند. خواجه نصیرالدین در توس به دنیا آمد و در بغداد از دنیا رفت؛ حالا این وسط جمهوری آذربایجان با چه رویی او را بعنوان «عالم و متفكر آذربایجانی» معرفی كرده و تمبر یادبود برایش منتشر می كند، جز با فهم پانتركیسم رایج در این كشور كه به دنبال مصادره همه چیز به نام خود بوده (و در بخش سوم همین سفرنامه به آن اشاره هایی داشتم)، قابل درك نیست.
ار رواق ها و حرم بیرون آمده، كفشم را از كفش داری و سپس كوله ام را از امانات بیرون گرفتم. از یكی از ماموران ورودی حرم آدرس چادرهای زائران را پرسیدم كه شب آنجا بمانم. البته هنوز نیمروز بود. گفت چادرها جمع شده و دیگر نمی توان شب ماند. گویا خیلی حالت چهره ام نا امیدانه بود كه دلش سوخت و گفت حالا برو خیابان امام علی یكی دو چادر آنجا هنوز هست. راستش نفهمیدم چرا اول گفته بود چادرها جمع شده؛ چون وقتی به خیابان امام علی رسیدم، با شمار زیادی چادر روبرو شدم. به سراغ اولین چادری هم كه رفتم و از مسئولش كه جلوی چادر روی صندلی نشسته بود پرسیدم جا دارد یا نه، گفت برو از آن گوشه برای خودت دو تا پتو بردار و یكجا گیر بیاور. و جا هم به سادگی گیر آوردم.
بیشتر چادرها از استان خراسان بود. حتی چادر افغانستانی های مقیم مشهد هم اینجا بود. بگذریم از اینكه افغانستان و خراسان آنچنان به هم تنیده شده اند كه اگر كسی بخواهد خراسان بزرگ و متمدن گذشته را بفهمد، ناچار سر و كارش به افغانستان امروز می افتد كه دو شهر از چهار مركز خراسان بزرگ در افغانستان امروزی جای دارد (بلخ و هرات در افغانستان، نیشابور در ایران و مرو در تركمنستان).
خلاصه كوله ام را گذاشتم روی پتوهایی كه گوشه ای پهن كرده بودم، وسایل حمام را برداشته و راه افتادم به سمت حرم. یك مجموعه از دسشتویی های حرم، در مساحتی زیاد و در زیر زمین تولید شده كه شماری هم حمام دارد. البته آنها هم در اصل دستشویی هستند كه یك دوش هم به دیوارشان نصب شده. بدین سبب جای ایستادن بسیار تنگ است. از همه بدتر، آب نسبتا سرد آن بود. حتی ولرم هم نبود. اما بهتر از هیچی بود؛ خصوصاً برای من كه آخرین بار در نجف دوش گرفته بودم و چهل و هشت ساعت پیاده روی تا كربلا و دو شب ماندن در كربلا و امروز هم كلی گرد و خاك خوردن در پایانه های كربلا، حسابی كثیفم كرده بود و احساس می كردم وزنم به خاطر عرق و گرد و خاك، چند كیلو بیشتر شده است. دوش كه گرفته و لباس های تمیزم را كه پوشیدم، احساس كردم دوباره زاییده شده ام. و همین شد كه وقتی به چادر برگشتم، دو-سه ساعتی راحت و آسوده خوابیدم.
از خواب كه بیدار شدم، یكبار دیگر به حرم رفتم و از آنجا، به بازارهای دور و بر حرم كه من شیفته شان هستم. اهل خرید نیستم، اما از گشت و گذار در بازارهای اطراف مكانهای مقدس (همچون مشهد) لذت می برم. توی یكی از همین بازارها بود كه دیدم لباس ها را تخفیف یا به قول خودشان تنزیلات زده اند و چشمم به پیراهن سیاه مردانه افتاد. چون پیراهن سیاه نداشتم، خواستم یكی بخرم. بهایش پنج هزار دینار بود كه یك لحظه با لیره تركیه قاطی كردم و فكر كردم میگردد ۱۰ هزار تومان و بدین سبب خریدم (شب كه به چادر برگشتم به یكباره یادم آمد كه میگردد ۶۵ هزار تومان كه انصافا برای یك پیراهن از جنس پلی استر گران بود).
شب شام را از نذری هایی كه همان اطراف خیابان امام علی می دادند، خوردم و به نزدیكی خانه ای رفتم كه از پنجره اش یك تخته با مساحت حدودا نیم متری بیرون گذاشته و حدود ۱۰ تا پریز به آن وصل كرده بود تا زائران بتوانند گوشیهای شان را شارژ كنند. من هم گوشی ام را به شارژ زده و همچنین كه شارژ می شد، شروع كردم به نوشتن یادداشتی با نام «مهربان تر از ما با خودمان» و در آن، به مهربانی هایی كه در این چند روز از عراقی ها دیده بودم پرداخته و دوباره اشاره ای كردم به اینكه نباید فریب شایعاتی كه درباره ارتباط زائران عراقی با دختران ایرانی در مشهد و... میگردد و مقابل آنان نفرت پراكنی كرد. بعد هم به زور به اینترنت وصل شده و آن را در كانال تلگرامی مقدمه بارگذاری كردم. حدودا نیم ساعت بعد دكتر محمد فاضلی پیامی در تلگرام برایم فرستاد كه فوروارد یادداشتی در كانال خودش بود. در آن یادداشت، دكتر فاضلی قبل از اینكه یادداشت تلگرامی مرا در كانال خودش بازنشر كند، توضیحاتی درباره من داده بود كه البته مرا شرمنده كرد. اما هدفش این بود كه نشان بدهد كسی كه از عراقی ها دفاع كرده، خودش یك ملی گرای ایرانی و طرفدار پر و پا قرص زبان فارسی است. من همان تكه از یادداشتش را بدون كم و كاست در اینجا بازنشر می كنم:
«راه پیمایی اربعین: نگاهی متفاوت
امیر هاشمی مقدم، دانشجوی باهوش و درسخوان آغازین كلاس درس دانشگاه من در سال ۱۳۸۱ بود. او عاشق ایران است و سال ها روی شیشه عقب ماشین اش نوشته بود «چو ایران نباشد تن من مباد» و با آن همه ایران را وجب به وجب گشت تا بداند عاشق چیست. انسان شناس است و عاشق سفر، و از افغانستان تا مغولستان و آسیای میانه هر كجا كه نشانی از ایران و زبان فارسی باشد، جست وجو كرده است. عشق ایران در او موج می زند. تخصص او انسان شناسی گردشگری می باشد. این ها را نوشتم تا متن زیر را كه می خوانید بدانید آدم عاشق ایران آنرا نوشته است. دوست داشتید به كانال او https: //t.me/moghaddames)) هم سر بزنید».
كلی از ایشان سپاسگزاری كردم. او نه تنها دست من، بلكه دست خیلی از دیگر دانشجویانش را هم گرفته تا بتوانند پیشرفت كنند. دانش بالایی دارد و توانمندی زیادی در انتقال دانش تئوریك به زبان ساده. همین است كه كانال تلگرامی اش (با نام «دغدغه ایران») حالا بیشتر از ۲۶ هزار دنبال كننده دارد. حالا حسابش را بكنید این همه دنبال كننده، چنین تعریفی را درباره من در كانال ایشان خوانده اند. بدین سبب در كمتر از بیست و چهار ساعت، شمار دنبال كنندگان كانال من نزدیك به دو برابر شد. البته چون اینترنتم ضعیف بود، این را بعدا فهمیدم. خود آن نوشته دكتر فاضلی هم نزدیك به هشتاد هزار بار خوانده شد. خوشحال بودم كه توانسته ام از نگاه منفی و نابجای برخی ایرانی ها به عراقی ها را اصلاح كنم.
وقتی شارژر را از پریز در آوردم تا بروم بخوابم، دیدم گوشی ام اصلا شارژ نشده. به سخن دیگر، چراغ شارژ گوشی روشن می شد، اما گوشی شارژ نمی شد و یعنی شارژر خراب بود. خلاصه شب ساعت یازده بود كه به چادر برگشتم و قبل از خواب، گوشی را به پاوربانكی كه همراه داشتم زده و سپس خوابیدم.
ادامه دارد... سفرنامه شیعه باستان دوست (پیاده روی اربعین ۹۷)-۱ از آنكارا تا نجف؛ تجربه راه سفرنامه شیعه باستان دوست (پیاده روی اربعین ۹۷)-۲ آغاز راه در یك فستیوال جهانی بی سابقه سفرنامه شیعه باستان دوست (پیاده روی اربعین ۹۷)- ۳ اربعین، راهی برای وحدت بخشی، اما.. سفرنامه شیعه باستان دوست (پیاده روی اربعین ۹۷)- ۴ ارزش ریال اینجا معلوم شد سفرنامه شیعه باستان دوست (پیاده روی اربعین ۹۷)- ۵ همه جا اشك برای اباالفضل(ع)

1397/10/03
18:13:37
5.0 / 5
97
تگهای خبر: اینترنت , تولید , خرید , سفر
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۳
بریونی